🌸دالِکهم، زینبِ گیانم؛ فرشتهیِ آسمانیم🌸
«دالِکهم، دالِکهیِ شیرینزوانم… زینبِ مه، زینبِ بریموندیِ نازنینم!
امروز که دارم ای دردِ دوریِ تو مِویشم، زوانم گِره خوارده و کلمات دِ دلم جوش مِوُیَن. دالِهکهم، تو مِنیِ فرشتهیی بید که خدا بِی مه هدیه کرد. مِنیِ نوری بید که هیچوهخت خاموش نِمود.
تو دِ جنسِ خدا بید؛ بویِ خدا مِدادید. هرجا پا مِنیادید، اونجا مِنیِ بهشت مِبی. الان که نیستی، ای ماله ارای مه مِنیِ قفسیئه که بی تو نفس کیشینِش سَخته. دِلم کواوه دالِکهم، دِلم کواوه… مِنیِ شمعی که نِفسیِ سردِ روزگار خاموشِش کرد، اما داغِ تو تا اَبد دِ دلم روشن مِمنه.
دالِهکهم، تو دِ ای دنیا نِبید؛ تو تهنیا مسافری بید که خدا هاوردیدِسه خوار که به مه یاد بِییِد عشق چِنیئه، مهربانی چِنیئه. تو فرشتهیی بید که بالوپَرت دیار نِی، ولی آغوشِت امنترین جایِ ای دنیا بی. الان که رَتیدِسه لایِ خدایِ خودد، اونجا که هیچ دردی نی، اونجا که فقط نور و آرامشه، مه اینجا دِ ای دنیایِ بیمهر، دلتنگِ خندهیلت و مهربانییلتم.
زینبِ گیانم! مه جمیلهام، همان دختری که همیشه پناهِش دِ آغوشِ تو بی. دالِهکهم، تو نِچید، تو دِ ای قلبِ زار و خستهم زنی بید. تا وقتی نفس مِکیشم، تا وقتی خورشید مِتویِد، تو دِ خاطرهیل و دعایلِ مه زنی هستید.
روحت شاد و یادت تا اَبد مِنیِ ستاره دِ آسمانِ دلم بَرِق مِزِنه. خدانگهدارت، ای فرشتهیِ زمینیِ مه…»
🦋«به نامِ او که آینهیِ خود را در وجودِ مادر آفرید…🦋
مادرم، زینبِ من؛ ای که نامت، پژواکِ نامِ زیبایِ «زینب» است و سیرتت، تجسمِ واقعیِ فرشتگان؛ امروز که اشکهایم جاری است، نه از سرِ دلتنگیِ صرف، که از دریایِ معرفتی است که تو به من آموختی. تو از جنسِ خدا بودی، مادری که انگار از بهشتِ زمینی، مهمانِ خانهیِ ما شده بودی.
چه کلماتی شایستهیِ توست، ای که آینهیِ تمامِ نمایِ مهرِ بینهایت بودی؟ چگونه میتوانم مهربانیِ تو را وصف کنم، آنگاه که نگاهت، چون نوری مقدس، تمامِ تاریکیهایِ وجودم را روشن میکرد؟ در آغوشِ تو، نه فقط امن بودم؛ بلکه حس میکردم که در قلبِ خودِ خالق، جای گرفتهام. تو آنقدر خالص، آنقدر بیریا و آنقدر پر از عشق بودی که انگار، تجسمِ مستقیمِ ذاتِ پروردگار بودی بر رویِ زمین.
فرشتهها، بال دارند؛ اما بالِ تو، در دستانِ نوازشگرت، در چشمانِ پر از درایتت، و در قلبی که برایِ تمامِ مخلوقات میتپید، مستتر بود. تو پروازِ عشق را به من آموختی، پروازی که از زمین آغاز میشد و به سویِ کمالِ انسانی اوج میگرفت. وقتی تو بودی، گویی خداوند، از پشتِ پنجرهیِ چشمانِ تو، به من لبخند میزد.
زینبِ جان، ای که گویی خودِ خدا، تو را سرشته بود تا معنایِ «مادر» را به زیباترین شکل بنمایاند؛ رفتنِ تو، آغازِ درکِ عمیقتری از مفاهیمی چون جاودانگی و نور است. تو رفتی، اما آن نوری که در وجودت بود، خاموش شدنی نیست. این نور، اکنون در من، در قلبِ جمیله، شعلهور است و مرا راهنمایی میکند.
هر بار که ذرهای از مهربانی را در وجودِ کسی میبینم، هر بار که از خود گذشتگی را حس میکنم، هر بار که عظمتِ عشق را درک میکنم، تو را در آن جلوهها میبینم. مادرم، تو نه از این دنیا، که از جنسِ همان عالمِ بالایی بودی که اکنون به آن بازگشتهای.
باشکوهترینِ مادران، آرام بخواب. فرزندِ تو، جمیله، با تمامِ وجود، آن نورِ خدایی را که از تو به او رسیده، در آغوش گرفته و با افتخار، آن را ادامه خواهد داد. وجودِ تو، جاودانه است، چون از جنسِ عشق و خدا بودی.»
🌷To My Dearest Mother, My Zeinab: An Angel of Light🌷
«My beloved Mother, my dear Zeinab…
Today, as I write these words, my heart trembles, and every syllable is a heavy drop of grief. You were not merely a mother to me; you were a miracle, a celestial soul sent to us from the very heart of God. You were an angel who walked among us, whose kindness was a mirror reflecting the divine grace of the Creator.
The world feels so hollow without you. Every corner of our home still breathes with the scent of your presence, yet my soul wanders in search of the sanctuary that was your embrace—a place where all the world’s sorrows would simply fade away. You were the light that guided my path, and with your passing, a part of my own existence has wandered into the shadows.
Zeinab, my precious mother, you were the embodiment of selfless love. You did not just teach me how to live; you taught me what it means to be truly human, to be truly kind. Every act of mercy, every gentle glance you cast upon me, was a lesson in the language of the heavens. They say that angels have wings, but yours were hidden in the warmth of your hands, the wisdom in your eyes, and a heart that beat with a boundless love for all of creation.
I often gaze at the sky and wonder why you were taken so soon. And in the sacred silence of my grief, I find an answer: great souls are not meant for this earthly realm forever; they are messengers of light, lent to us for a short time to help us touch the face of the Divine through their being.
Though your physical presence has returned to the Earth, your spirit is woven into the very fabric of my soul. I carry you in every heartbeat, in every tear, and in every prayer. You are not gone; you have simply returned to where you truly belong—to the presence of the Almighty.
Sleep peacefully, my angel. I, Jamileh, your daughter, shall keep your memory burning like a sacred flame. I will carry your light, your kindness, and your grace within me as long as I draw breath. You are eternal, for you were created from the essence of love and the spirit of God itself.
Rest in eternal peace, my Zeinab… your love lives on through me.
از طرف :
فرزندت ،جمیله بریموندی