«در بیست سالگی، جهان برای او بسیار کوچک بود؛ چرا که نگاهش از کرانههایِ آبیِ خلیج فارس، تا بیکرانِ آسمانهای ملکوت پرواز کرده بود.»
محمد جوان ترین شهید ناو دنا
من دو فرزند دارم که محمد فرزند دومم بود. متولد ۱۷ مرداد ۱۳۸۴ در شهرستان فسا از توابع استان فارس بودند. چند سالی میشد که به عضویت نیروی دریایی ارتش درآمده بود و خواست خدا بود در همین رخت نظامی ارتش به شهادت برسد.
چطور شد آقا محمد با این سن کم علاقهمند جذب در نیروی دریایی ارتش شد؟
محمد مانند بچههای دیگر در دنیای بچگی خودش اهل شیطنت و شلوغ کاری بود. از طرفی هم بچه بسیار زرنگ و باهوشی بود و اهل رفتن به مساجد و پایگاههای بسیج بود. وقتی به سن نوجوانی رسید، در این سن هم بچه دلسوز و زحمتکشی بود و در کارهای کشاورزی به من کمک میکرد. قبل از آخرین مأموریتش هم محمد در بذر ریختن و در کار کشاورزی به من کمک کرد. پسرم وقتی که موفق شد تحصیلات دبیرستانیاش را در رشته مکانیک تمام کند، به من گفت دوست دارم در نیروی دریایی ارتش استخدام شوم. ما هم در این هدفی که انتخاب کرده بود کمکش کردیم، یعنی در هر کجا که نیاز بود همراهش بودیم و باهم میرفتیم تا بتواند به هدفی که دوست دارد برسد. شهید برای رسیدن به این کاری که انتخاب کرده بود و واقعاً از ته دل علاقهمند بود خیلی تلاش میکرد. پسرم بچه سربه زیر و حرفگوشکنی بود. با اینکه ۲۰ سال سن داشت، ولی غیرت یک مرد جاافتاده را داشت. برای خودش مردی بود و به جرئت بگویم کمسنترین عضو ناو دنای ارتش بود، ولی مانند دیگر همکارانش رشید و بزرگ شده بود. محمد طی دوره استخدامش، آموزشی سخت را پشت سر گذاشت و بعد برای فعالیت در ناوگان یکم بندر عباس اعزام شد. این سری آخر هم به رزمایش صلح و دوستی میلان ۲۰۲۶ هند دعوت شده بود. به نظرم اسم این سفر را باید گذاشت سفر دشمنی میلان ۲۰۲۶. چون سفری بود که باعث شد ارتش تروریستی امریکا آنها را به شهادت برساند.
از طریق فرخوانی که ارتش جمهوری اسلامی داده بود محمد رفت ثبت نام کرد و محل خدمت و آموزش ایشان رشت بود. پسرم در ۱۳ دی ماه ۱۴۰۲ وارد نیروی دریایی ارتش شد و ۱۳ اسفند ماه در ناو دنا به فیض شهادت نائل آمد. پیکرش بعد ۱۵ روز از شهادتش آمد و در شهرستان فسا در استان فارس و گلزار شهدای زاهد شهر به خاک سپرده شد.
آخرین خاطره من از محمد جان موقع آماده شدن برای این سفر طولانی بود. اولین بار بود که میخواست چنین سفر طولانی برود. قطعاً استرسهای خودش را هم داشت. برای همین کارمندان قدیمی و دوستانی که سابقه اینگونه سفرها را داشتند، هرکس به ایشان توصیهای داشت. یک دوستش به اسم حسین رضاعلی که الان جاویدالاثر است و با محمد رفاقت زیادی داشت، به محمد توصیه کرده بود موقع آمدن به این سفر همراه خودش کمی خاک وطن را بیاورید که حتماً لازم میشود. محمد ابتدا فکر کرده بود رفیقش سر به سرش گذاشته و خواسته با او شوخی کند. این حرف دوستش را جدی نگرفته بود، ولی بعد متوجه شده بود که باید این توصیهها را جدی بگیرد. به من گفت: «بابا میگویند همراه داشتن خاک با خود باعث میشود در مدت طولانی که روی دریا هستیم و وقتی که دچار افسردگی و خستگی میشویم، پا برهنه شویم و خاک را روی روزنامه پهن کنیم و پاهایمان را روی آن بگذاریم تا پاها با خاک در تماس باشد. این کار منجر میشود کمی آرامش داشته باشیم و باعث کاهش استرسمان میشود». برای همین قبل از رفتن پسرم به این سفر با محمد رفتیم در باغچه حیاط خانه مان و از آنجا خودم برایش خاک برداشتم و در داخل پلاستیک ریختم و به محمد دادم. ایشان سر پلاستیک را گره زد و در کنار وسایل دیگر در کیف سفرش گذاشت که با خودش ببرد. بعد از این حادثه الان خاک منزل من که خاک ایران حساب میشود، همراه با وسایل و محمد و ناو دنا ته اقیانوس هند قرار دارد.
از طرف :
هیئت فدائیان حسین (ع)