داستانِ محسن، حکایتِ جوانی است که در سال ۱۳۷۰ در نجفآباد متولد شد؛ پسری که از همان سالهای نوجوانی دلش نمیخواست فقط تماشاگرِ زندگی باشد. او از آن دست آدمهایی بود که وقتی میدید گوشهای از دنیا ویران است، کولهبارش را میبست و میرفت تا خودش برای آبادانیاش کاری کند؛ از جادههای خاکی و محرومِ روستاهای ایران، تا بیابانهای سوریه، مسیری بود که او با «عمل» پیمود، نه با «حرف».
محسن قبل از آنکه نامش در خبرها بپیچد، در میانِ کارهای فرهنگیِ شهرش، میانِ کتابها و خیریهها، خودش را ساخته بود. او در لابهلای تمامِ این دغدغهها، دلش به گرمایِ خانوادهای کوچک خوش بود؛ پدری که با تمامِ وجود عاشقِ تنها پسرش «علی» بود و نگاهش به آیندهی او گره خورده بود.اما اوجِ داستانِ او، در مردادماه ۱۳۹۶ رقم خورد. همان روزهایی که در بیابانهای سوریه، میانِ غبار و اسلحه، در قامتِ یک اسیر ایستاد. آن آرامشِ عجیب در چشمهایش، در همان لحظاتِ پرالتهاب، رازی داشت که ترس را در هم میشکست.
محسن حججی قصه نبود؛ او حقیقتی بود که در اوجِ جوانی، از دنیایِ «داشتنها» گذشت تا به «بودن» برسد. او رفت تا ثابت کند که حتی در دنیایِ پرآشوبِ امروز، هنوز میتوان «انسان» بود، حتی اگر قیمتِ این انسان بودن، گذشتن از تمامِ دلبستگیها، حتی نگاهِ معصومانهی فرزندش باشد. او در نهایت در همان بیابان، در غربت و در اوجِ جوانی به مقصدش رسید و شد حکایتی که حالا نامش در تاریخِ ما ماندگار شده است.
آدرس آرامگاه :
گلستان شهدا نجف آباد
از طرف :
هیئت فدائیان حسین (ع) https://eitaa.com/fadaeianhoseinir